حدیث روز :

پیامبراکرم (ص) می فرمایند:
« من احبّ فاطمة ابنتی فهو فی الجنة معی و من ابغضها فهو فی النار »
هرکسی فاطمه (س) دخترم را دوست بدارد در بهشت با من است و هرکس با او دشمنی ورزد در آتش جهنم است . ( بحارالانوار ج47 ص 116)

۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه

به کجا چنین شتابان

امروز مقاله ای به قلم آقای محمد رهبر در سایت روز آنلاین تحت عنوان " دست خالی و تنگه هرمز " منتشر شده بود که واقعا بعد از خواندن آن بسیار تاسف خوردم که یک ایرانی آنقدر کشورش را خوار و ذلیل جلوه داده که به خواننده القاء می شود انگار ایران حتی توان مقابله با یک گنجشک را هم ندارد ، نویسنده محترم حیثیت ایران و ایرانی را از روی استیصال به ثمن بخث گذاشته است لذا بر خورد فرض دانستم به عنوان یک ایرانی به برخی از اظهارات ایشان پاسخ دهم تا شاید از این خوش رقصی ها برای آمریکا و کشورهای غربی دست بردارند . هر چند می دانم خیلی ها مرا متهم خواهند کرد به دفاع از جمهوری اسلامی ایران ولی باید عرض کنم من خودم در کانادا هستم و تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم به تمامیت ارضی ایران خدشه ای وارد شود و اگر روزی خدای ناکرده حمله ای به ایران عزیز بشود همانند برادر شهیدم  جامه رزم به تن خواهم کرد و تا آخرین قطره برای ایران جانفشانی خواهم کرد و اعطای این زندگی در اینجا را به لقائش خواهم بخشید .

آقای رهبر عزیز :
قبل از پرداختن به مقاله شما باید عرض کنم شما و هم فکرانتان همیشه همه چیز را مادی تصویر کرده اند و معادلاتتان فراتر از چارچوب های مادی نیست کشوری که هشت سال با عراق که نه ، بلکه با قدرتهای بزرگ دنیا جنگید و یک وجب از خاکش را از دست نداد هراسی ندارد و مردمی که از جان بگذرد هیچ سلاحی و هیچ قدرتی توان مقابله با آنرا ندارد و درک این عظمت برای شما سخت است که برای مشتی دلار و یا کسب شهرت کشور جاویدان ایران را در غایت ضعف و ذلالت معرفی می کنید بر کسی پوشیده نیست که هر کسی چه مقامات جمهوری اسلامی و چه کسانی دیگر که اسم ایرانی را یدک می کشند می کوشد که به ایران ضربه بزند و یا این گربه خوش رنگ را تضعیف کند همگی خائن به ملت هستند و فرقی در نوع تفکرات سیاسی آنها نیست خواه آخوند باشد خواه مکلا خواه شاهزاده و... و ایرانی واقعی کسی ایست که فردوسی گفته : چون ایران نباشد تن من مباد .
در مقاله خود اشاره فرموده اید که نمایندگان ملت یا در مرخصی هستند یا به دنبال پول رهن خانه خود و موارد دیگری که اشاره فرموده اید از جمله به شورای نگهبان و کارگزاران جمهوری اسلامی ایران و محمدرضا رحیمی و اظهارت آن در این موارد هرچند در اکثرشان با شما موافق هستم ولی به برخی از گفته هایتان نقد دارم که فعلا قصد ورود به آن را ندارم .

شما نوشته اید که ذره ای نمایندگان مجلس عقل ندارند چونکه عملا ایران سالهاست بر تنگه هرمز استیلاء ندارد خب ، برادر عزیز شما اولا بفرمائید ایران آیا اصلا قبل از انقلاب هم استیلای بر تنگه هرمز داشته که الان اون استیلا از بین رفته است ؟
ثانیا شما که عقل دارید بفرمائید در حالی که غرب با تمام قوا می خواهد ایران را از حقوق مشروع خود محرم کند با اعمال تحریم هایی که هم شما و هم ما می دانیم غیر قانونی ایست و به جای آنکه دولت و حکومت را تحت فشار قرار بدهد مردم ایران را به کام بدبختی و فشار کشانده ، چگونه می توان به دیپلماسی در این نظام گرگ و میش بین المللی امید داشت که شما با صلابت در پایان مقاله خود به آن اشاره نموده اید چه راه کار دیگری می شود یافت ؟ یا دوست دارید سند رقیت و بردگی خودمان را امضاء کنیم و غلام حلقه به گوش امریکا همچون اعراب خلیج فارس شویم ؟!!


شما در بخشی از مقاله خود به مثابه کارشناس نظامی اظهار نظر کرده اید که در سال آخر جنگ ایران با عراق ثابت شد که نیروی دریایی ایران با چند ناو پوسیده و قایق های تندرو شکست خورد و در یک درگیری دریایی یک روزه با امریکا ناو سهند و سبلان و سکوی نفتی سلیمان منهدم شد و خون سربازان ایرانی تباه شد شما به چند سئوال پاسخ ندادید و آن اینکه :
الف ) کشوری که در آن تازه انقلاب شده و هفت سال هم با عراق و حامیانش جنگیده عملا هیچ کشوری به ایران کمک نمی کرد شما توقع داشتید در آن زمان با آن شرایط خاص پیروز میدان هم می شد ؟
ب ) همین ملت با همون قایق های پوسیده یک وجب از خاک ایران را به دست دشمن نداد و فرزندان غیور ایران زمین با اهدای خون خود و جان خود از ایران دفاع کردند چگونه می گوئید خون آنها تباه شد اگر تباه شده بود که الان دشمن باید کنار زنان ما لمیده بود و مانند افغانستان و عراق هر روز شاهد خبرهای جنایتها و قتل و کشت و کشتارها بودیم بفرمائید چگونه تباه شد شما در آن شرایط و ظرف زمان آن موقع قرار داشتید نکند دنبال دیپلماسی می رفتید ؟

شما که از سیاست فقط سین آنرا می دانید حتما نمی دانید برخی مواقع در عالم سیاست گزینه تهدید به جای درگیری مستقیم منفعتش بیشتر از عمل به آن است که در قضیه بستن تنگه هرمز دقیقا همین سیاست دنبال می شود و به نظر من بهترین گزینه است و هر عاقلی و هر حکومتی با این شرایط در ایران حاکم بود تصمیمی غیر از این می گرفت قطعا به قول شما ذره ای خرد نداشت .
اینکه راهکار ارائه داده اید که " می ماند اینکه جمهوری اسلامی دست به یک راهزنی بزند " این جمله شما شبیه یک جک با مزه است امریکا از اون سوی دنیا آمده بیخ گوش ما راهزن نیست آن وقت ایران که در سرزمین خود و حوزه حاکمیت خود می خواهد اعمال حاکمیت کند را تشبیه به راهزنی کرده اید بسیار وقیحانه است و توهین به ملت ایران فارغ از حاکمیت آن ، بهتر است کمی  قوانین بین المللی و حقوق بین المللی را بخوانید که طبق ماده بند 4 ماده 16 کنوانسیون ژنو 1958که می گوید : آبهای تنگه در داخل دریای سرزمینی یک و یا چند دولت باشد کشتی‌های خارجی فقط حق عبور بی ضرر را خواهند داشت. دولت ساحلی می‌تواند به منظور حفاظت از امنیت خود در موارد خاص موقتا و استثنائا حق عبور بی ضرر را محدود و یا تعلیق نماید. در نتیجه اگر هم تصمیم مجلس ایران اشتباه هم باشد ولی طبق قانون بین الملل حق ایران است .
چگونه است که دوّل غربی تحریم های بی سابقه و غیر قانونی را علیه ایران به اجرا در آورده راهزنی نیست امّا ایران حق استفاده از حق قانونی و بین المللی خود که همین دولت ها هم آنرا امضاء کرده اند را ندارد ؟!!!
شما اشاره کرده اید حاکمیت ایران بر جزائر سه گانه موجب آن خواهد شد که ایران در شرایط عادی حق حضانت تنگه هرمز را داشته باشد بفرمائید که حق حضانت بدون اعمال قدرت به چه درد می خورد بر فرض صد سال دیگه شرایطی برای حکومت اتفاقا دموکراتیک ایران پیش آمد که نیاز بود تنگه هرمز را ببندد اگر حقش به رسمیت شناخته نشود به چه درد می خورد ؟ همانند تفنگ بدون گلوله است که به هیچ کاری نخواهد آمد ؟
یا آنجاکه افاضه کرده اید که می ترسید بر اثر بی تدبیری و سفاهت مسئولان جمهوری اسلامی و ماجراجویی ترکمنچایی دیگر به ایران سر جزایر سه گانه تنب کوچک و بزرگ و ابوموسی به ایران تحمیل شود و این سفاهت گاهی به معنای خیانت است باید عرض کنم بله دقیقا خیانت است همانگونه که موضع سراسر ضعف و استیصال شما هم به قول خودتان ممکن است خیانت باشد .
اعراب خلیج فارس در طول تاریخ علیه ایران اقدامات خصمانه فراوانی را انجام داده اند که شرح هر یک از آنها مثنوی هفتاد من است ولی هیچگاه مردم وطن دوست ایران اجازه نداده است این دولت ها به اهداف شوم خود نائل شوند و امارات متحده عربی یا پدر خوانده او که دولت آمریکا و در راس آن آقای اوباماست که به پشتوانه آنها امروز برای ما کُرکُری می خواند باید این را هم بداند این جزایر تعلق ابدی به ایران دارد و هیچ کشوری و قدرتی نمی تواند برآن سیطره یابد مگر اینکه هیچ فرزندی از خاک ایران زمین نباشد این یک حرف شعاری نیست میلیونها ایرانی در داخل ایران و خارج از آن حاضرند در دفاع از این جزایر و تمامیت ارضی آن از جان خود بگذرنند و دولت های غربی به این نکته واقف هستند و برای ژست تبلیغاتی خود دست به حمایت از این کشورک می زنند .
قیاس های شما در مقاله تان قیاسی های مع الفارغ بود و برازنده کشوری بزرگ با تمدن چند هزار ساله و مردمانی بی نظیر نبود و روا نیست شما شمشیر را از رو برای مردم این گربه ببندید . هر چند در پایان مطلب خود دیپلماسی را بهترین راه دانسته اید که همین طور هم هست ولی وقتی منطقی برای دیپلماسی جز منطق ارباب و رعیت و گرگ و میش در فضای بین المللی نیست فکر می کنید این راه بهترین راه است ؟!!

۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

سنگ وشیشه

آخوندی هم درد سرهای خودش را دارد واقعا برای خودش عالمی دارد و کسی که روحانی نباشد و لباس تنش نباشد به هیچ وجه خوبی های و سختی های این لباس را لمس نخواهد کرد بنابراین فقط بعضی از اتفاقاتی را که برای خودم در این لباس می افتد را می نویسم شاید من جزء معدود آخوندهایی باشم که خاطرات روزانه خود را می نویسند و اتفاقاتی را که گاه بسیار جذاب و شیرین و گاه تلخ است را به روی کاغذ می آورم شاید هم روزی آنها را چاپ کنم چرا که بسیار پرهیجان و جالب است و گاهی هم برخی از آنها را در این وبلاگ می نویسم تا مخاطبان عزیز کمی با زندگی من و شرایطش آشنا شوند بخصوص یک روحانی که در خارج از کشور زندگی می کند اتفاقات بسیار جالب توجه است .
چند روز پیش داشتم با لباس روحانیت می رفتم برنابی یک قرار کاری با یک نفر از دوستان داشتم خب از آنجائکه من در اینجا هنوز ماشین شخصی ندارم مجبور شدم با سی باس و اتوبوس بروم .
رفتم ایستگاه سی باس نورت ونکوور یه بلیط 3.75 دلاری خریدم و از گیت رد شدم و منتظر موندم تا اتوبوس دریایی بیاید خب از اونجا که در اینجا زمان اومدن سی باس روی تابلو ساعت الکترونیکی نشون میدن نگاه کردم دیدم هنوز 9 دقیقه مونده تا برسه .
مشغول اینترنت بازی با گوشیم بودم و داشتم سایت های خبری رو شخم می زدم و سرم هم به کار خودم بود و هیچ توجهی هم به کسی نمی کردم توی همین حال و هوا بودم دیدم دوتا پای لخت جلوی چشمای من ظاهر شدند ( استغفرالله ) چی میشه کرد تابستانه و هوا گرم و اینجا هم که ماشاالله رعایت ما جوانها را نمی کنند به قول معروف بلاد کفره آقا.
خلاصه یکدفعه دیدم صاحب این پاها که دامن خیلی کوتاه پوشیده  سلام فارسی کرد و گفت : سلام حاج آقا 
گفتم : سلام علیکم 
گفت : حاج آقا می تونم وقتتون را بگیرم چند تا سئوال داشتم بپرسم ؟
( توی دلم گفتم الان میخواد شروع کنه فحش دادن و یا گلایه کردن از حکومت و فحش دادن و تیکه انداختن )
گفتم : بفرمائید ؟ من در خدمت هستم امرتون ( البته کمی با غضب و خیلی جدی این جمله رو گفتم )
گفت : حاج آقا من دنبال نزدیک 15 سال هست اومدم اینجا و بچه بودم که با خانواده ام اومدیم این شهر ولی خیلی دوست دارم بتونم قرآن بخونم چون عربی و فارسی رو خوب بلد نیستم یعنی حرف زدن فارسی رو خوب بلدم ولی نمی تونم خوب بخونم و بنویسم چیکار باید بکنم ؟ کجا باید برم که خوب قرآن رو بلد شم و...
گفتم : والا ، من تازه اومدم این شهر زیاد آشنایی ندارم شما می تونید برید مراکز اسلامی که در این شهر هستند از اینترنت پیدا کنید تماس بگیرید اونها هم امکانات دارن و هم می تونن بهتر شما رو کمک کنن .
گفت : حاج آقا شما خودتون نمی تونید ؟
گفتم : نه خیر ، من نمی تونم مشغله دارم نمی تونم .
خلاصه ماشاالله این خانوم تا سی باس بیاد منو به توپ سئوال بسته بود حالا چند تا هم ایرانی اون طرف تو سالن وایستاده بودن و هی به ما نگاه می کردن و پچ پچ می کردن و می خندیدن .
البته من می دونستم الان اونا چی فکر می کنن حتما به خودشون می گفتن بله ، حاج آقا داره ....
سی باس که اومد سوار شدیم دیدم این خانوم پشت سر من اومد و دقیقا کنار من نشست و دوباره سئوال هاشو شروع کرد هرچی من طفره می رفتم اون یه جوری دیگه وارد می شد .
مثلا یکی از سئوالی هایی که داشت می پرسید راجع به صیغه بود و می گفت : حاج آقا نظر شما راجع به صیغه چیه ؟ واقعا در اسلام هست چنین چیزی و...
گفتم : در اسلام هست ولی شرایطش خیلی سخته عملا نمیشه اجراش کرد و...
و اون هم مدام می پرسید چرا ؟ چه شرایطی داره و از این حرف ها .
منم که سرم رو انداخته بودم پایین و بهش نگاه نمی کردم و کلی هم خجالت می کشیدم طوری که از خجالت سرخ شده بودم چون با خود فکر می کردم الان این ایرانی های توی سی باس فکر می کنن من با این خانوم سر وسری دارم .
سئوالات همین جوری ادامه داشت و من ساده فکر می کردم واقعا سئوال شرعی داره امّا یک آن متوجه شدم بله ، این خانوم از اون خانوم های هفت خط روزگاره چرا ، دلیل دارم صبر کنید :
یک دفعه گفت : حاج آقا شما چقدر خوبید !! رنگ چشماتون هم خیلی قشنگه !!! شما زن نمی خواید !!!
من هم با عصبانیت گفتم : نه خیر خانم من خیال شما رو راحت کنم نه زن دارم و نه زن میخوام عهد کردم مجرد زندگی کنم . بفرمائید خانم بفرمائید .
گفت : حالا چرا اینقدر ناراحت می شید ، آدم هم اینقدر بد اخلاق ، من شینده بودم آخوندها اهل حال هستند و..
گفتم : خانوم شما اشتباه شنیدید به بوی کباب اومدید ولی غافل از اینکه خر داغ می کنن.
گفت : این یعنی چی ؟
گفتم برو از بزرگترات بپرس بهت می گن .
خلاصه رسیدیم اون ور آب و دان تان از پله ها که می رفتیم بالا هی از پشت صدا می زد حاج آقا یه کم صبر کنید کارتون دارم من هم اعتنایی نمی کردم و راه خودم رو ادامه می دادم . 
خودشو بمن رسوند و یک دفعه لپ منو تو اون همه جمعیت کشید و گفت : ببین من از تو خوشم اومده دوست دارم باهات دوست شم و از این حرف ها .
گفتم : شما به چه حقی دست به من زدید ؟ برو خانوم مزاحم نشو مجبور میشم به پلیس زنگ بزنم .
گفت : زنگ بزنم مگه چی کار کردم دوست دارم باهات دوست بشم تو با منو صیغه کنی .
گفتم : ببین خانوم محترم 
گفت : اسمم دارم ( اسم مستعار را می نویسم و تصادفی ایست و تخیلی ) بگو شینو .
خدایا عجب گیری افتادیم 
گفتم : خانوم آخه کجای من و شما بهم میخوره شما یه خانوم جوان مینی جوب من یک آخوند ، نه خدایش ما بهم چه سنخیتی داریم .
گفت : قشنگیش همینه ، آرزو داشتم زن یه آخوند بشم و...
خلاصه کلی منو اصرار می کرد بیا بریم یه قهوه باهم بخوریم و بیشتر باهم آشنا بشیم و خیلی اصرار می کرد که شماره تلفن منو بگیره ولی من بهش ندادم و آخرش گفت کاری نداره من سریع شمارت رو پیدا می کنم مگه چند تا آخوند تو این شهر هستن و از این حرف ها ...
با هزار بدبختی از دستش راحت شدم و رفتم به کار رسیدم ولی بالاخره کارشو کرده و شماره منو گیر آورده من هم موندم با این خانوم چه رفتاری باید بکنم . حالا اگر دوستان نظری دارن بگن و خودشنو جای من بگذارن .
سئوال :
فکر می کنید یک روحانی عقلا ، عرفا و اخلاقا و شرعا چه رفتاری باید با این خانوم داشته باشه ؟ شما قضاوت کنید و تصمیم بگیرید ؟
منتظر نظراتتان هستم 


۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

اطلاعیه جهت علاقمندان به فلسفه

بنیاد علمی تولد دوم که توسط اینجانب راه اندازی شده است برنامه های خود را شروع کرده و در حال حاضر کلاس های آشنایی با فلسفه برگزار می شود .
دوستانی که علاقمند هستند می توانید در این کلاس ها شرکت کنند :
زمان : روزهای یکشنبه ساعت : 13 الی 15
مکان : کتابخانه عمومی نورت ونکوور










محتوای درسی : شرح منظومه ملا هادی سبزواری ( تایم اول )
تاریخ فلسفه غرب و اسلام ( تایم دوم)



۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

محمد امین مبعوث شد

محمد به مرز چهل سالگی رسيده بود. تبلور آن رنج مايه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسياری را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت می گذرانيد.
 


ـ آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايی گيرا و گرم درغار پيچيد: «بخوان!» 
ـ محمد درهراسی و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:‌بخوان!

ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: «من خواندن نمی‌دانم». 
صدا پاسخ داد: «بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمی را از لخته خونی آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمی آنچه را كه نمی دانست بياموخت........»
و او هر چه را كه فرشته وحی خوانده بود باز خواند.

ـ هنگامی كه از غار پايين می آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهی عشق بر خود می لرزيد از اين رو وقتی به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت: «مرا بپوشان، احساس خستگی و سرما می كنم!» 
و چون خديجه علت را جويا شد گفت: «آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود،‌امشب من به پيامبری برگزيده شدم!» 
خديجه كه از شادمانی سر از پا نمی شناخت، در حالی كه روپوشی پشمی و بلند بر قامت او می پوشانيد گفت: «من مدتها پيش در انتظار چنين روزی بودم می دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق داري، اينك به پيشگاه خدا شهادت می دهم كه تو آخرين رسول خدايی و به تو ايمان می آورم......»
ـ پس از آن علی كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد. 
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد                        دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت                     به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
طر بسرای محبت کنون شود معمور                که طاق ابروی یارمنش مهندس شد
به سوی او دل بیمار عاشقان چو صبا              فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

سیره رسول اکرم (ص) سیره عملی انسان کامل است. پرداختن به زندگی، منش، روش و اصول عملی در سیره پیامبر اکرم (ص)، پرداختن به گنجینه ای بس گرانبهاست. یاد آن حضرت و سیره ایشان، جلوه تام حق و بهترین ذکر است.
نگارنده در این فصل مباحثی که مربوط به قبل از بعثت پیامبر اعظم (ص) می باشد، را بیان می کند تا اینکه قبل از پرداختن به ویژگی های آن حضرت در فصول بعدی، با بعضی از حوادثی که در قبل از بعثت اتفاق افتاده است آشنا شویم.
ولادت:
عبدالله پدر ارجمند محمد (ص)، محبوبترین فرزند پدر بود. پدرش وی را به ازدواج آمنه دختر وهب که از شرافتمندترین خانواده های قریش بود در آورد، آمنه از عبدالله به رسول خدا (ص) باردار شد. طولی نکشید عبدالله برای تجارت و بازرگانی به سفر رفت و در سن بیست و پنج سالگی همان جا از دنیا رفت و در مدینه (یثرب) در جوار دایی هایش بنی عدی بن نجار، به خاک سپرده شد.
دوران بارداری آمنه به پایان رسید و فرزندش متولد شد. روز ولادت آن حضرت روز جمعه 17 ربیع الاول پس از طلوع فجر به گفته شیعه و روز دوشنبه نهم یا دوازدهم ربیع الاول عام الفیل به گفته اهل سنت بوده است[1].
آمنه فرستاده ای را نزد جدش عبدالمطلب فرستاد تا او را به ولادت فرزندش مژده دهد. وی از شنیدن این خبر بسیار شادمان گشت و با الهام از ناحیه خداوند، او را محمد نامید. این نام قبلاً میان اعراب رایج و متداول نبود و جزا افرادی اندک دارای این نام نبودند. از جد بزرگوارش سوال شد چرا از نام های پدرانش بر او ننهاده است؟ حضرت فرمود: برای اینکه دوست دارم همه اهل زمین او را بستانید. از حضرت امیرالمؤمنین مروی است: چون آن حضرت متولد شد، بتها که بر کعبه گذاشته بودند در افتادند و چون شام شد، این ندا از آسمان رسید: «جاءَ الحق و زهق الباطل إنّ الباطلَ کان زَهوقا[2]»[3]
شیرخوارگی:
رسم اعراب بر این بود که برای شیر دادن کودکان خود، دایه هایی از اعراب بادیه نشین انتخاب می کردند تا فرزندانشان از نظر جسمی سالم تر و تیزهوش تر به بار آیند و معتقد بودند که مربیان شهرنشین، انسانهایی کم استعداد و کم اراده اند نخستین زن شیر دهی که مدتی کوتاه حضرت را شیر داد «ثُوَیبه» نام داشت و سپس «حلیمه» دختر ابی ذؤیب سعدیه او را شیر داد که زنی تهدیست بود و به برکت وجود محمد (ص) تعداد گوسفندان او زیاد و چراگاه ها سر سبز گردید و خیر و برکت به او روی آورد و سپس کودک را در پنج سالگی به مادرش سپرد و پرستاری او را از آن پس «ام أیمن» به عهده گرفت که سبب خیر و برکت مردم حبشه گردید[4].
وفات آمنه:
مادرش آمنه او را در شش سالگی نزد دایی هایش به یثرب (مدینه) برد تا او را دیدار کنند و خود نیز به زیارت قبر شوهر نایل شود، و ام أیمن، همان کنیزکی را که شوهرش پس از وفات برایش به جای گذاشته بود، با خود برد و پس از گذشت یک ماه اقامت در مدینه، آهنگ بازگشت به سوی مکه نمودند، زمانی که به منطقه ای بین مکه و مدینه به نام «أبوا» رسیدند، آمنه بیمار شد و طولی نکشید که بدرود حیات گفت و در همان جا مدفون گردید و ام أیمن به همراه کودک یتیم (محمد ص) به مکه بازگشت.[5]
سرپرستی جدّ و عمو:
عبدالمطلب جدّ پیامبر (ص) سرپرستی او را بر عهده گرفت و آن گاه که نشانه های نجابت و بزرگواری را در او مشاهده کرد، بیش از فرزندان خود به وی دلسوزی کرده و محبّت می ورزید. دو سال بعد جدش از دنیا رفت و عمویش ابوطالب به سرپرستی وی همّت گماشت. ابوطالب از نظر مالی فردی تهدیست، ولی شخصیتی با شهامت و اهل جود و بخشش بود و هیچ یک از فرزندان خود را به اندازه محمد (ص) دوست نمی داشت. محمّد (ص) در کنار عمویش می خوابید و ابوطالب اگر برای کار بیرون می رفت او را با خود می برد.
محّمد (ص) در مدت سرپرستی عمویش، الگوی قناعت بود و از پرداختن به امور کوچکی که معمولاً کودکان با آن سرگرم می شوند، دوری می جست.
سرپرستی دلسوزانه ای که عمویش در مورد او داشت، از تأثیر عمیق و دردناک یتیمی در دورن محمد (ص) می کاست تا آنجا که قرآن وی را بدان نعمت یادآوری فرموده است: «ألَم یَجِدکَ یَتیماً فآوی[۶]». آیا نیافت پروردگار تو، تو را کودکی بی پدر، یجد از وجود مشتق است به معنی علم و همزه از برای تقریر یعنی عالم بود به یتیمی تو از پدر، پس جای داد تو را در کف کفایت جدّ و عمّ تو[7].
سفر به شام :
پیامبر دوازده ساله بود که عمویش آهنگ سفر تجارت و بازرگانی به شام نمود. جدایی از عمو برای محمد دشوار بود، ابوطالب دلش به حال او سوخت و وی را با خود به سفر برد. وقتی کاروان به حومه شهر بُصری[8] رسید، بحیرای[9] راهب نزد آنان آمد و با دیدن محمد (ص) میان کاروانیان نشانه های نبوتی را که در کتب مسیحیان (انجیل، خوانده بود، در سیمای آن حضرت مشاهده کرد و به عمویش سفارش نمود که مراقب او باشد تا از یهودیان بدو گزند و آسیبی نرسد، و ابوطالب آنچه را بحیرا گفته بود انجام داد و به اتفاق محمد (ص) شتابان به مکه بازگشت[10].
جنگ فُجار و حِلفُ الفضول:
بیست بهار که از عمر شریف آن حضرت گذشت، در ماجرای جنگ فجار شرکت جست. این نبرد میان قبیله قریش و قبیله قیس و هم پیمانان آنان در منطقه ای بین مکه و طائف به نام «نخله» به وقوع پیوست. جنگی بسیار هراس انگیز بود که در آن حرمت کعبه که از مقدسات اعراب به شمار می رفت شکسته شد، به همین دلیل آن را جنگ فجار نامیده اند و این جنگ پس از خون ریزی بسیار، سرانجام با صلح و آشتی پایان یافت.
پس از جنگ فجار برخی از بزرگان قریش در مکه، اعلان انعقاد پیمانی به نام «حِلفُ الفضول» نمودند، در آن پیمان نامه طرفین متعهد شده بودند که هر فرد ستمدیده ای، چه اهل مکه باشد و یا غیر مکه باشد، اگر مورد ظلم و ستم قرار گرفت، حق او را از ستمگر بستانند. رسول اکرم به همراه عموهای خود در جلسه این پیمان حضور یافت و پس از آن که خداوند او را به نبوّت و پیامبری مفتخر ساخت در این باره فرمود: «در خانه عبدالله بن جدعان شاهد پیمانی شدم که اگر اکنون نیز مرا به آن پیمان بخوانند اجابت خواهم کرد و حاضر نیستم پیمان خود را بشکنم، گرچه در مقابل آن گرانبهاترین نعمت ها را در اختیارم قرار دهند.»[11]
رفتار پیامبر قبل از نبوّت:
حضرت محمد (ص) از نظر خلق و خو سرآمد همه مردم بود و راستگوترین و امانت دارترین آنان به شمار می رفت. وی از به زبان آوردن فحش و ناسزا و سخنان ناروا و زذایل اخلاقی که به شخصیت فرد لطمه وارد می سازد پرهیز می کرد و آن قدر صفات پسندیده و نیک را خداوند در او جمع کرده بود که قومش وی را «امین» می خواندند.
خداوند او را قبل از نبوت و پیامبری از انجام کارهای پست و ناروایی که قوم او انجام می دادند نگاه داشت. وی از بت و بت پرستی به شدت خشمگین بود، به حدی که حتی یک بار هم در مجالس جشن یا عیدی که بت پرستان برگزار می کردند شرکت نجست.[12]
ازدواج با خدیجه:
آنگاه که رسول خدا (ص) به سن بیست و پنج سالگی رسید، برای بار دوم جهت بازرگانی و تجارت برای خدیجه بنت خویلد رهسپار شام گردید. خدیجه، برای تجارت با اموالش مردانی را به خدمت می گرفت و زمانی که از امانت و راستگویی و دیگر صفات پسندیده محمد (ص) اطلاع حاصل کرد، وی را به این کار برگزید و خادم او «میسره» نیز او را همراهی می کرد و هر دو به داد و ستد پرداختند و بهره و سود گزافی نصیب آنها شد. در این سفر، میسره خیر و برکاتی را از محمد (ص) مشاهده کرد که وی را مبهوت ساخت و آنچه را دیده بود ؛  برای بانوی خود نقل کرد ؛ خدیجه از شنیدن این گونه صفات محمد (ص) شگفت زده شد و از بهره فراوانی که در این تجارت نصیب آنها گشته بود شادمان شد.
کسی را برای خواستگاری نزد او فرستاد. در آن زمان چهل بهار از عمر شریف خدیجه می گذشت. محمد (ص) نیز پذیرفت و عمویش ابوطالب را فرستاد تا خدیجه را از خانواده اش خواستگاری کرده و به ازدواج وی در آورد.
این پیوند مبارک دو ماه پس از بازگشت آن حضرت از شام صورت پذیرفت.[13]
 

[1] زندگانی حضرت محمد / رسولی محلاتی ص 53.
[2] سوره بنی اسرائیل، آیه 81.
[3] تاریخ انبیاء موسوی ص 325.
[4] تاریخ پیامبر اسلام آیتی و گرجی ص 52.
[5] همان،‌ص 54
[6] سوره ضحی، آیه 6.
[7] تفسیر منهج الصادقین، ملا فتح الله کاشانی ج 10 ص 274.
[8] شهری مرزی بین سوریه و عربستان است.
[9] راهبی مسیحی که قائل به یگانگی خدا بود.
[10] در مکتب محمد رسول الله، علی قائمی ص 58.
[11] خاتم پیامبران محمد ابو زهره، ترجمه صابری ص 271.
[1۲] [12] قرآن و آخرین  پیامبر، آیه الله مکارم، ص 315.
[13] سیره النبی ترجمه فارسی الرحیق المختوم ترجمه هروی، ص 80.

۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه

دختر فکر بکر تو

باز از نسیم سحر خواهم پرسید
که بوی تو را خواهد آورد یا نه ؟
 در این سوی دنیا آیا پر خواهد شد هوای این شهر
به بوی پیراهت یا نه ؟
چشم یعقوب به معجزه دم مسیحای تو شفا خواهد یافت یا نه ؟
به سید گفته ام که زود شال و کلاه نکند
که شاید تقدیر، سلمای  قدم  را فدای لیلای حدوث کند
آیا باز باران عشق تو در این سرزمین بارانی
گونه هایم را خیس خواهد کرد یا نه ؟
آنجا که ابر بود و ابر آیا نوری از رخسار تو
تجلی پیدا خواهد کرد یا نه ؟
آیا گم خواهم شد در میان این همه کوچه های این شهر
مرغی را که فقط راه بلد  بام آشیانت کرده ای
مرغ خیالم پر می کشد و می نشیند بر کنج دختر فکر بکر تو
تا شاید تسلی بر دل صد چاکم باشد
تا تو نیایی آسمان دلهامان آفتابی نخواهد شد
حتی اگر تمام شب ها هم آفتابی باشد
پس هر روز سپیده دمان رنگین کمان آسمان را خواهم شمرد
به امید آنکه فردا آخرین شمارشم باشد
و اینبار نسیم سحر خبر آمدنت را بیاورد
تا باور کنم رویاهای من سراب نبود 


شائق ایرانی (مجید رسولی )
ونکوور بهار 91 

۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

اعلام تشکر و خبر هایی برای مخاطبان عزیز مسجد مجازی حب الزهرا (س)

این روزها خیلی حس نوشتن ندارم راستش را بخواهید کمی دلگیرم ، و چند نفر از دوستان ایمیل زدن و تماس گرفتن و گلایه مند بودند که چرا به روز نیستم و دیگر از آن آب و تاب روزهای اول افتاده ام و صحبت هایی که واقعا به حق بود .
وبلاگ نویسی کار ساده ای نیست و زمان بر است و اگر نتوانی مطالب را زود به زود به روز کنی مخاطبان خود را از دست می دهی .
البته من این نکته را هم اضافه کنم که من تازه اسباب کشی کردم و هنوز اینترنتم وصل نشده و با یک کمپانی قرارداد بستم توی این هفته اینترنت خانه ام وصل می شود و ان شاالله از گذشته پر انگیزه تر وارد خواهم شد دلیلش هم این است که من باور نمی کردم مسجد مجازی ام مسجدی های پا پرو قرصی دارند یکی از دوستان از امارات متحده عربی به من زنگ زده بود و کلی گلایه داشت که چرا مطالب وبلاگ را به روز نمی کنی و از این قبیل حرف ها و یکی دیگر از دوستان از نیویورک تماس گرفته بود و خیلی ناراحت بود که چرا مثل سابق فعالیت نمی کنم و دوست دیگری از استرالیا ایمیل زده بود که اگر مشکل مالی و یا مسایل دیگر مانع می شود شما مطالب را به روز کنید اعلام کنید تا حمایت کنیم و چندین نفر دیگر هم از کشورهای دیگر مانند روسیه و نروژ و آلمان و انگلیس و آفریقای جنوبی و ترکیه و چین و بخصوص آقا حمید از سوئد که چندین بار زنگ زدند و ایمیل دادند و گفتند که باید این مسجد شما را جهانی کنیم و اعلام کرده اند من از اعضای ویژه مسجد شما هستم و نظرات دل گرم کننده دیگر که من از همین جا دست تک تک شما مخاطبان عزیز را می بوسم و برای شما آرزوی بهترین ها را دارم .
جالب است بدانید هفته پیش یکی از مخالفان سر سخت روحانیت که در این شهر هم زندگی می کنند به من زنگ زده بود و گلایه داشت که چرا مطالبم را به روز نمی کنم و می گفت : درسته من آخوندها را قبول ندارم ولی ناراحت می شم شما مطلب نمی نویسید و دوست ندارم شما را ناراحت و بی انگیزه ببینم و...
خلاصه این چند روز تستی هم بود که ببینم چقدر مخاطب دارم و مخاطبانم چقدر از حضور من در فضای مجازی راضی هستند و چقدر نا راضی ، به هر حال برای من ثابت شد به خاطر این عزیزان موافق و مخالف هم که شده باید این مسیر را پر انرژی تر از گذشته ادامه بدهم .
پس دوستان منتظر برنامه ها و پکیج های آینده من در این وبلاگ باشند و نوآوری هایی که انجام خواهم داد و شاید هم از این به بعد تصویری با مخاطبان ارتباط برقرار کنم .
و خبر دیگر اینکه به میمنت ایام ماه مبارک رجب و همزمان با تولد حضرت علی (ع) بنیاد علمی تولد دوّم را در شهر ونکوور راه اندازی خواهیم نمود که فقط صرفا به مباحث فلسفه و تاریخ فلسفه خواهد پرداخت و از طریق اسکایپ هم برنامه ای برای علاقمندان در سراسر جهان خواهم داشت که دوستان علاقمند می توانند به صورت آنلاین در کلاسهای این بنیاد شرکت کنند و از مباحث مطرح شده استفاده کنند و مشارکت نمایند .
دوستان گرامی تا چند روزه آینده منتظر باشند ان شاالله دوباره به مسجد مجازی بر خواهم گشت .

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

حکایت این روزهای من


یادم هست وقتی کتاب من فاطمه را دوست دارم ... را می نوشتم و راجع به زندگی حضرت زهرا (س) سال 80 تحقیق می کردم در کتاب کشف الغمه ج 2 ص 230 به روایتی برخوردم که آنرا در فصل سوم کتابم یعنی کرامات حضرت زهرا (س) آوردم و آن روایت این بود که روزی حضرت علی (ع) برای تهیه غذا در حالی که چند روز بود در خانه علی طعامی یافت نمی شد از منزل خارج شد و چادر حضرت زهرا (س) را نزد یک مرد یهودی به امانت گذاشت و مقداری پول قرض کرد تا نانی تهیه کند و به منزل ببرد که مرد یهودی آن چادر را به خانه خود برد و شب زن یهودی دید از اتاقی که چادر در آن است نور ساطع می شود با خود اندیشید که این نور بی حکمت نیست و همگان را صدا زد وقتی این ماجرا را به چشم دیدند و علت را از مرد یهودی جویا شدند به واسطه چادر زهرا (س) چهل نفر از یهودیان مسلمان شدند .
و یا در چند روایتی دیگر دیدم که هر گاه حضرت علی (ع) می خواست قرضی کند بیشتر از یهویان مدینه قرض می کرد و این موضوع از آن زمان برای من سئوال شده بود و هیچ گاه نتوانستم سنگینی این عمل علی (ع) را توجیه کنم و درک آن برایم خیلی سنگین بود .
مگر مرده بودند مسلمان مدینه و یا غیرت نداشتند و یا چه بلایی سر آنها آمده بود و علی چه در آنها دیده بود که حتی حاضر نبود برای قرض کردن به مسلمانی رو بیندازد .
آنها با علی چه کرده بودند ؟!!
چرا علی یهود را به مسلمان ترجیح داده بود در این مورد ؟!!
و سئوال هایی که هر گاه به این موضوع فکر می کردم در ذهنم نقش می بست اما جوابی برای آن نمی یافت و همچنان پاسخ آن در ذهنم خاکستری مانده بود .
تا اینکه دست تقدیر می خواست از ایران من را به کانادا بکشاند و پاسخ سئوالم را نه در مدینه فاضله ای که در ایران از آن دم می زنند بیابم بلکه در شهری که مدینه نشینان آنان را قبول ندارند و تنها خود را مستحق توجه خدا می دانند ، آری در شهر ونکوور با تمام وجودم حس کردم تمام غربت علی را و اینکه چرا علی برای قرض گرفتن پولی و یا گندمی به نزد یهویان می رفته ؟
من دریافتم کسانی که دم از اسلام و مسلمانی می زنند منافع آنها از اسلامشان و عقایدشان مهم تر است آنها هرگز حقیقت را نپذیرفته اند بلکه آنرا فدای واقیعت کرده اند و چقدر شبیه بود داستان زندگی کوتاه مدت من در این شهر با مسلمانانی که در مدینه هزار و چهارصد سال پیش در عصر علی زندگی می کردند آنگاه که این مسلمان نماها ملاکشان حکومت است و شخص ، و نه قرآن و اهل بیت (ع) ، آنگاه نانشان بر دینشان مقدم است .
در تاریخ خواندم که مسلمانان هم عصر علی قرآن ناطق را رها کردند و به پوستینی فریب خوردند و امروز دیدم کسانی که قرآن می خوانند و فله ارباب جور هستند .
در تاریخ خواندم خیلی از صحابه پیامبر (ص) صدها و هزاران دینار و شتر و... انفاق می کردند و غرق در ثروت بودند ولی علی چادر زهرا (س) را برای تهیه مایحتاج خود نزد مرد یهودی گرو می گذارد در حالی که مدینه پر بود از صحابه ها و مسلمانانی که در ظاهر حاضر بودند در راه پیامبر (ص) جانفشانی کنند ولی علی آنها را لایق درخواست نمی دانست و امروز در این شهر من دریافتم که یک غیر مسلمان بدون آنکه تعصبی داشته باشد و انتظاری ، با تمام وجود عقایدم را تحسین می کند و کمکم می کند که بهتر بتوانم مذهبم را و عقیده ام را به دیگران معرفی کنم در حالی که هم مذهب هایم اندر خم یک کوچه مانده اند و مرا به جرم دفاع از بیت المال و مظلومان ، با نیش و کنایه های خود تازیانه ام می زنند تا بار دیگر اثبات شود کلام مرادم حسین بن علی (ع) که فریاد می زد آی مردم دین در لسان و زبان شما فقط لق لقه است .
در تاریخ خوانده بودم وقتی عرصه بر مسلمانان در صدر اسلام تنگ شد گروهی به رهبری جعفربن ابی طالب به دستور سیدالمرسلین (ص) به حبشه رفتند و مورد رافت نجاشی پادشاه حبشه قرار گرفتند و به تبلیغ دین خود پرداختند و امروز در اینجا دیدم حاکمانی را که نجاشی وار هستند ولی آنانی که در گروه خود مسلمانان هستند مرا به جرم نپذیرفتن بردگی تکفیرم می کنند .
من هرگز دین فروشی نخواهم کرد و منافق نخواهم شد ولی همچون مرادم علی هرگز دیگر نه درخواستی و نه دست یاری به سوی احدی از مسلمان نماهای نان به نرخ روز خور و فله ارباب جور و منافق دراز نخواهم  کرد و امروز شرم دارم از اینکه 14 سال از بهترین زمان عمرم را در یادی گیری فقه و اصول و فلسفه و مکتبی که بی بدیل است گذرانده ام در حالی  که زلال این مکتب را عده ای متملق و متملق پرور و منافق و منافق پرور و سست ایمان و دین فروش که دین را ملعبه شهوت ها و حب و بغض های خود قرار داده اند ، گل آلود کرده اند باشد که خداوند با ظهور حضرت حجت (عج) این آب گل آلود را به معرفت و نور ایشان تصفیه و زلال و گوارا گرداند و مرا در مسیر حق یعنی قرآن و عترت یاری رساند و از دغل دوستان و منافقین و کید آنها بی نیاز و در امان نگه دارد و در ظهور حجتش تعجیل نماید .


۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

هتک حرمت مقدسات و سکوت ما

این روزها خیلی ها دم از اسلام و اهل بیت (ع) می زنند و برای خودشان شانی و جایگاهی را درست کرده اند و آنقدر بلند فریاد می زنند تو گویی گوش فلک را کر کرده اند امّا حرف از عمل به میان می آید خیلی از این رفتارهای مومن نمایانه آنها رنگ می بازنند ، برخی هم دین را در حد فکر و اندیشه خود می خواهند نه بیشتر و نه کمتر .
چند روزیست از خبر انتشار ویدوئو کلیپی موهن توسط فردی معلوم الحال که بی محابا به امام هادی (ع) اهانت و هتک حرمت کرده است ، می گذرد و هنوز این سو ، از آن آقایانی که ادعای دینداری دارن و هر سال محرم و صفر سینه برای امام حسین می زنند و گریه می کنند که ای آقا اگر ما کربلا بودیم فلان و فلان می کردیم امروز اینقدر ساکت نشسته اند که صدایشان هم در نمیاد حتی حاضر نیستند دوخط بنویسند و این حرکت را محکوم کنند که مبادا با این کار دنیایشان به خطر بیافتد و مواخذه شوند که چرا این کار را کردید واقعا حالم از این آدمهای نون به نرخ روز خور داره بهم می خوره و چقدر هوا را مسموم کردند ه اند این افراد ، حالا اگر به یک شخصی توهین می شد کلی شروع می کردن تو بوق و کرنا کردن که انسانیت به خطر افتاد اما توهین به مقدسات دیگران ارزشش از یک شخص هم کم تر است و جای تاسف داره که اونها که ادعای عشق به اهل بیت دارند بیش از همه سکوت اختیار کرده اند .
توهین به مقدسات هر دینی و هر مکتبی خلاف عقل سلیم است و در هر کجای دنیا زشت و مذموم است ، اهانت و حتک حرمت مقدسات هر آیینی مُخل هم زیستی مسالمت آمیز است و باید از آن پرهیز کرد چرا که جز کینه ورزی چیزی به ارمغان نخواهد آورد و اگر به روش و تفکری شخصی نقدی دارد باید با احترام و عقلانیت نقد خود را مطرح کند نه با توهین و بکار گیری الفاظ رکیک و فحاشی .
جای تاسف دارد که ما به سمتی حرکت کرده ایم که امروز شاهد آن هستیم مقدسات بیش از دویست میلیون شیعه به دست جوانکی بی مایه مورد تمسخر قرار می گیرد و من به عنوان یک انسان این حرکت زشت را محکوم می کنم و خواهان جلوگیری  از تکرار این اتفاقات هستم .
همین 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

افراط ، تفریط ، اعتدال ، اباحه گری

یکی از بحث هایی که همیشه در بین ما شیعیان مطرح بوده و هست مساله تقیه می باشد و یا مساله افراط و یا تفریط ، که همواره این مکتب را تهدید میکرده و می کند نمی توان بطور کلی این مطلب مورد نقد قرار داد ولی می شود گفت : اعتدال همیشه هم کار خوبی نیست و اینکه عده ای بر این باورند در شرایطی که نمی توان به راحتی مبانی و اصول را تبیین و تبلیغ کرد باید روش تقیه را در پیش گرفت و از برخورد های احتمالی جلوگیری کرد این نظر قابل تامل است چرا که تقیه شرایطی دارد که احراز این شرایط برای خیلی ها مشکل است و نمی توان  به هیمن سادگی صرف اینکه خجالت می کشیم و یا اینکه ترس داریم خیلی از احکام را تعطیل کنیم به بهانه تقیه ، چرا که اینگونه برخورد کردن با مساله تقیه موجب نفاق خواهد شد و کم کم بسترهای نفاق را برای بروز آماده خواهد ساخت و از طرفی هم نمی توان بی ملاحظه شرایط بسیار تند و خشن و خشک وارد میدان شد و از هیچ مساله ای کوتاه نیامد چرا که این امر خواص شکنندگی دارد و انعطاف پذیری جزئی از اصول عقلی ایست که نباید از آن غافل شد با تعابیر بالا این سئوال پیش می آید پس چه باید کرد ؟
اگر افراط و تفریط و اعتدال نه ، پس چه کنیم ؟ چگونه رفتار کنیم که صواب نزدیک تر باشد ؟
پاسخ :
در اینکه شرایط زمانی و مکانی تاثیر عمیق بر نحوه برخورد ها و رفتارها و کنش ها و واکنش های مذهبی و اجتماعی در هر جوامعی دارد شکی نیست و ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم اما ما باید مقتضیات حال خود را بسنجیم و با اصول خود تطبیق دهیم در صورتی که این شرایط با اصول اولیه ما منافات ندارد نرمش در مستحبات هیچ اشکالی ندارد و شاید هم می تواند مشوقی باشد برای جذب دیگران اما در واجبات و ترک محرمات هیچ دلیلی به جزء ترس و خوف ضرر جانی موجه نیست و مردود است و من از همین جا به صراحت اعلام می کنم کسانی که به دنبال اباحه گری هستند و می خواهند عقاید خود را در غالب اسلام به خورد مردم دهند سخت در اشتباه هستند مسائلی مانند ترک واجبات و تشویق دیگران به آن ، به طور مثال اینکه نماز نخوانیم و فقط قلبمان پاک باشد کفایت می کند و یا اینکه خوردن گوشت حرام در اینجا اشکال ندارد و یا اینکه ارتباط ناتعارف داشتن با غیر محارم اشکالی ندارد و... باید بداند اینها خائن به اسلام هستند و درک صحیحی از اسلام ندارند و اصلا اسلام را نفهمیده اند و نشناخته اند که دست به چنین جسارت هایی می زنند و خواسته و یا نخواسته در انحراف دیگران نقش ایفاء می کنند .
بارها اعلام کرده ام و باز هم اعلام می کنم آنچه در کشورهای اسلامی توسط حاکمان و قدرتمدارن به اسم اسلام انجام می دهند هیچ ربطی  به اسلام ندارد و ملاک ما اشخاص نیستند بلکه ملاک ما طبق نظر شیعه قرآن و اهل بیت (علیهم السلام ) می باشد و هر کسی خارج از این عمل کند مورد تایید این مکتب نیست و مجاری و مبادی این مکتب در حال حاضر طبق فرموده ائمه اطهار (ع) ، علما و مراجع تقلید صالح است نه هر مرجعی ، و تفسیر و احکام آنها برای ما جاری و ساری است و هر فتوا و اباحه گری که خارج از این افراد صادر شود مردود است چرا که مشروعیت ندارد و تبعیت از آن انسان را بری الذمه نخواهد کرد و مساله تقلید که در رساله های عملیه به آن اشاره شده است تقلید لغوی نیست بلکه از باب رجوع به متخصص است که همانگونه که انسان در کارهای روزمره خود به افراد متخصص مختلفی رجوع می کند در مسائل شرعی و دینی نیز باید به متخصص دین که همان مراجع هستند مراجعه کنند و طبق دستور آنها عمل کنند .

بررسی عقول مجرد (2)

دوستان ضمن عذر خواهی به دلیل اینکه چند روزی نتوانستم مطالب را به روز کنم به دلیل جابجایی منزل بود و هنوز اینترنت منزل جدید وصل نشده به محض وصل شدن ان شاالله به قید حیات ، مطالب به روز خواهد شد 


ممكن است چيزي (مثلاً نور خورشيد) چيز ديگري را (مثلاً اجسام ديگر را) براي امر سومي (مثلاً انسان) آشكار كند و از خفا بيرون آورد، اولاً، آيا اين بدان معني است كه نور خورشيد كه ابزار اظهار اجسام غاسق براي انسان شده است، مدرك و ظاهر لنفسه است يا نه؟ ثانياً، آيا لازمه‌اش اين است كه آن چيزي كه براي ديگري آشكار شده (مانند اجسام براي انسان) براي خود هم آشكار شده باشد؟ ثالثاً آيا آن غير كه اين اشياء براي او آشكار شده‌اند (انسان) بايد في نفسه و لنفسه هم ظاهر باشد يا نه؟
آيا اگر چيزي سبب اظهار چيزي ديگر براي چيزي شد، (نور خورشيد كه سبب اظهار اجسام بر انسان مي‌شود) خودش هم بايد ظاهر في نفسه و لنفسه باشد يا خير؟ بايد به خودش علم و ادراك داشته باشد يا نه؟ و آيا بايد اجسام را نخست ادراك كند، آن‌گاه آشكار سازد يا نه؟
پاسخ: هرچند اين نكته به‌خاطر ظهور آن، در حكمت اشراق مطرح نشده است ولي بايد در جاهاي ديگر اثبات شود كه نور خورشيد درعين‌حال كه نور است، ولي نور به معني فلسفي آن نيست بلكه جسمي است كه روشني‌بخش است. اين نور از عوارض خورشيد است خواه از عوارض ذاتي باشد خواه از عوارض مفارق. اگر از عوارض ذاتي آن باشد، في نفسه مظلم است، اگرچه همين مظلم‌ها هم نسبت به يك مدرك بيروني مانند نفس انسان، تفاوت دارند، برخي ظلمت بيشتر و برخي ظلمت كمتري دارند.
در هر حال، نور خورشيد به خودش ادراك ندارد. به تعبير ديگر، خورشيد مانند همه اجسام ديگر و نورش هم مانند اجسام ديگر، ادراك به ذات خود ندارد همان‌گونه كه هيچ‌كدام از آن‌ها ادراك ذاتي به خودشان ندارند. (البته گفتيم نور اگرچه عرضي هم باشد، ظهورش ظهور غيري نيست يعني اين‌گونه نيست كه نور خورشيد را كسي نور كرده باشد؛ نور خورشيد، ذاتاً مظلم باشد، آن را روشن كرده باشد) نور چه ذاتي باشد چه عرضي، في نفسه روشن است، وضوح و آشكاري، ذاتي آن است ولي درعين‌حال كه اين‌گونه هست، آيا اين نور قطع نظر از خورشيد ظهور دارد يا نه و چون ندارد، از عوارض جسماني مي‌شود. (البته ممكن است علت ثبوت اين ويژگي و صفت براي اين جسم، يك موجود مجرد و مانند آن باشد) پس به اين خاطر كه ما مي‌يابيم كه نور خورشيد ادراك ندارد و به چيزي علم ندارد، ادراك ذاتي یا عدم آن مورد بحث قرار نگرفته است
اين‌جا همان قسم سوم مورد بحث قرار گرفته است، يعني آيا آن غير كه اين اشياء براي او آشكار شده‌اند (انسان) بايد في نفسه و لنفسه هم ظاهر باشد و يا نه؟ آيا في نفسه مدرك است يا نه؟ ولي در جاي ديگر هر سه موضوع مورد بحث قرار گرفته است. در جاي ديگر گفته شده است كه علم و حيات و اراده و بقيه صفات كمالي وجودي، با تفاوت تشكيكي يا حقيقي، ميان همه موجودات مشترك است، ازاين‌رو، هر موجودي به اندازه شعاع وجودي خودش، علم و حيات و ديگر صفات كمالي را دارد. اين‌جا نور خورشيد بدين‌خاطر كه جسم است، ذاتاً غاسق است، ازاين‌رو، به خودش علم ندارد، هرچند كه نور ذاتاً ظاهر است و ظهور غيري نيست، پس نور هرچند عرضي باشد، ظهور ذاتي دارد، اگرچه از ذاتيات مثلاً خورشيد نيست وگرنه مستلزم تباين ميان ذات و ذاتي بود كه امري محال است يعني لازمه‌اش اين است كه ذات مظلم باشد ولي ذاتيات آن مظلم نباشند بلكه ظاهر في نفسه و لنفسه باشد كه امري محال است. ولي پرسش اين است كه غير يعني انسان، بايد ظاهر و عالم و مدرك باشد يا نه؟ اين موضوع در حكمت اشراق مورد بحث قرار گرفته است و پيداست كه پاسخ آن مثبت است، ازاين‌رو، هرگاه جسمي سبب ظهور جسمي براي امر سومي شود، اين امر سوم، بايد ظاهر في نفسه لنفسه باشد يعني بايد مدرك باشد. دلايل این مدعي از اين قرار است: به حكم قاعده فرعيت، هرگاه چيزي مدرِك ديگري باشد لازمه‌اش اين است كه پيش از آن و در مرتبه مقدم بر آن مدرِك ذات خود نيز باشد.
 
ملاک ظهور چیزی برای چیزی دیگر
1ـ ظهور شئ لشئ فرع ظهور المظهر له. نخست بايد خودش براي خودش ظاهر باشد تا ظهورات ديگران را بيابد.
2ـ چيزي كه اشياء ديگر را درك مي‌كند (مثلاً انسان) به طريق اولي بايد خود را درك كند (يا چيزي كه اشياء ديگر براي او ظاهر است بايد به طريق اولي خودش براي خودش ظاهر باشد) چرا؟ زيرا ملاك ظهور و عدم ظهور قُرب و بِعد ويژه اشياء به يكديگر است يعني هرگاه دو شئ به يكديگر كمال قرب و نزديكي ويژه‌اي را داشته باشند يكي بر ديگري ظاهر خواهد بود. (اين كه هردو بر هم ظاهر باشند اينك مورد بحث نيست.) دست‌كم آن شئ ظاهر شده بر غير حتماً ظاهر خواهد بود و هرگاه دو شئ نسبت به يكديگر بُعد و دوري ويژه‌اي داشته باشند، يكي از ديگري و يا هر دو از هم غايب خواهند بود.
پس گويي ملاك ظهور و خفاء، قُرب و بُعد است. هرچه چيزي نسبت به ديگري قريب‌تر باشد، نسبت به او ظاهرتر خواهد بود و هرچه نسبت به آن بعيدتر باشد، نسبت به آن مخفي‌تر و غايب‌تر خواهد بود. نتيجه اين‌كه باتوجه به اين‌كه ذات چيزي نسبت به خودش، نزديك‌ترين است و كمال قرب را دارد و حضور و ظهور آن براي خودش كامل‌ترين است بايد كمال وضوح و ادراك را داشته باشد.
به تعبير ديگر، ملاك ادراك، حضور و ظهور اجسام براي انسان، قُرب اجسام براي انسان است، اگر قرب چيزي قوي‌تر و محكم‌تر از اين وجود داشته باشد، يعني قربي بيشتر از قرب اشياء به انسان وجود داشته باشد، مانند قرب انسان به خودش، بلكه اگر چيزي تصور شد كه هيچ‌گونه بُعدي نداشته باشد. اجسام ديگر دست‌كم، بُعد و تعدد را دارند ولي انسان نسبت به خودش نه بُعد دارد و نه تعدد، بلكه عين خودش است. هرگاه ملاك درك و فهم، قرب باشد، هر موجودي كه نسبت به خودش يا چيز ديگر قريب‌تر باشد بايد عالم‌تر باشد و چون انسان كه مدرك اجسام است. نسبت به خودش كمال قرب را دارد، بلكه اصلاً بُعد ندارد، پس انسان، نخست مدرك ذات خود است بعد مدرك اشياء ديگر.
به تعبير ديگر، ملاك ادراك، قرب و بعد است. (جامع نظر حكيم مشّايي و اشراقي) اين قرب و نزديكي را مي‌توان به چند صورت فرض كرد:
1ـ مدرِك و مدرَك يكي باشند و تعدد آن‌ها اعتباري باشد.
2ـ مدرِك و مدرَك، حقيقت عيني و واحد نباشند ولي يكی عرض و وابسته و لغيره براي ديگري باشد مانند وابستگي صفت به ذات.
 
نور عامل ظهور
نكته ديگر: اگر فرض كنيم كه چيزي برزخ و جسم را كه ذاتاً خفي است، ظاهر كند يعني سبب شود كه برزخ ذات خود را ادراك كند، بايد آن مُظهِر يعني آن چيزي كه سبب ظهور برزخ براي خودش شده است، نور باشد نه ظلمت، يعني يك برزخ نمي‌تواند سبب ظهور برزخ ديگري شود. اگر يك شئ سبب شده شئ ديگري ظاهر شود و بذاته علم به خودش پيدا كند، آن‌چه كه مُظهِر است نمي‌تواند چيزي مانند همان شئ ظاهر شده باشد، زيرا آن برزخ ديگر نيز خفي و مظلم است و چيزي كه خفا عين ذات يا از لوازم ذاتش است، نمي‌تواند سبب ظهور امر ديگري باشد. پس اگر موجودي جسماني و برزخي به خود علم داشت يعني بر خود ظاهر شد، لازمه‌اش اين است كه آن‌چه سبب ظهور اين برزخ براي خودش شده است، نور باشد، زيرا اگر نور نباشد، لازمه‌اش اين است كه برزخ مظلم، سبب ظهور برزخ مظلم ديگر شده باشد، يعني فاقد چيزي، معطي آن باشد كه اين امر محال است.
 
تجرد نفس
اگر فرض كنيم كه نفس جسماني است، (چنان‌كه برخي از متكلمان مي‌گويند) و درعين‌حال به خودش علم دارد، باتوجه به اين كه نفس جسماني است و ذاتاً غاسق و مظلم است و از سويي نيز به‌خودش عالم است، اين امر نشان مي‌دهد كه چيز ديگري كه نور است، سبب اظهار آن براي خودش شده است و آن امر ديگر هم بايد با اين سنخيت داشته باشد، پس جسم غاسق، وابسته و متصل به امر نوراني است.
اگر انسان به‌وسيله زمينه‌سازي‌هاي مادي، پيوسته مجهولات را مي‌فهمد و امور مخفي بر او آشكار مي‌شود، باتوجه به اين‌كه ابزار و مقدمات آن تقريباً همه امور مادي هستند و امور مادي خود توانايي درك كردن و ظاهر كردن اشياء ديگر را براي خود ندارند، لازمه‌اش اين است كه اين وجود انسان كه به‌ظاهر مادي است، حتماً داراي امري نوراني و غير ظلماني است. اين هم دليل بر اثبات نفس است و هم دليل بر اثبات تجرد نفس و نورانيت آن.
 
نفي توانایی ایجاد از اجسام
جسم سبب پيدايش جسم ديگر نيست. (مقدمه تجربي براي اثبات اولويت). اگر جسمي توانايي ايجاد جسم ديگري را داشته باشد، به طريق اولي بايد اجسامي كه قوي‌تر و داراي استعداد فعليت بيشتر هستند، اين توانايي را داشته باشند و اگر اين اجسام كه داراي كمال و فعليت بيشتر هستند، اين توانايي را نداشتند، به طريق اولي اجسام ديگر آن را ندارند. به عبارت ديگر، انسان با اين‌كه وجود لنفسه دارد و حيّ و مدرك است و كمالاتش از همه اجسام بيشتر است، بلكه داراي ذاتي نوراني است، توانايي ايجاد اجسام را ندارد، پس به طريق اولي، بقيه اجسام توانايي ايجاد اجسام را نخواهند داشت.

دلیل اخص از مدعی
آيا اين‌كه انسان توانايي ايجاد اجسام را ندارد، مقصود ذات متعارف انسان است يا  منظور از اين‌كه انسان نمي‌تواند جسمي ايجاد كند، اين است كه جسم انسان نمی‌تواند چنين كند؟ در نظريه شيخ اشراق، آن‌چه كه از ايجاد اجسام ناتوان است به ذات انسان تعبير شده است. دراين‌صورت، اين دليلي بر مدعا نخواهد بود. مدعا اين است كه جسم نمي‌تواند جسم ديگري را بيافريند.
دليل بر آن، اين است كه ذات و نفس انسان، نمي‌تواند جسمي را بيافريند و چون ذات و نفس انسان، نمي‌تواند جسمي را بيافريند، پس ديگر اجسام هم نمي‌توانند جسمي را بيافرينند. حال آن‌كه اين دو ارتباطي به هم ندارند مگر اين‌كه از طريق اولويت آن را مطرح كنيم و بگوييم كه آن‌چه مدرك ذات خود است و موجودي است كه ذاتش نوراني است و درعين‌حال نمي‌تواند جسم را پديد آورد، جسم كه ذاتش ظلماني است به طريق اولي نمي‌تواند جسمي بيافريند. ولي اگر مراد از ذات انسان، جسم و بدن او باشد، ديگر نمي‌توان گفت كه به طريق اولي اجسام ديگر نمي‌توانند جسم ديگري بيافرينند، زيرا بدن انسان با ساير اجسام تفاوت ندارد و بنابراين، اولويت هم ندارد.
يادآوري اين نكته لازم است كه همين نيز ادعاي اثبات ناشده‌اي است، زيرا اين كه نفس انسان نمي‌تواند جسم بيافريند، نه بيّن است و نه مبيّن و بنابراين نمي‌تواند به‌عنوان امری مسلم تلقي شود و دليل بر اثبات يا نفي امري باشد.

ادراک شرط لازم ایجاد
ايجاد، فرع بر ادراك است. تا چيزي، چيزي را ادراك نكند، نمي‌تواند آن را بيافريند. اگر ايجاد را به معناي ايجاد و فعل ارادي و عالمانه بدانيم، مسأله روشن است ولي اگر ايجاد را به معناي فعل طبيعي بدانيم، مانند فعل موجودات طبيعي، نه‌تنها چندان روشن نيست بلكه قابل پذيرش نيست، زيرا مگر در چنين مواردي، فاعل‌هاي طبيعي نخست ادراك مي‌كنند سپس آن را ايجا د مي‌كنند؟ آيا بايد نخست علم داشته باشند و نسبت به ايجاد آن اشتياق يا اراده يا عزم و جزم يا مشيت پيدا كنند، آن‌گاه آن را ايجاد كنند؟ اگر چنين باشد، لازمه‌اش اين است كه چيزي مي‌تواند فاعل باشد كه عالم باشد و تا چيزي عالم نباشد، فاعل هم نخواهد بود. پس اجسام نمي‌توانند چيزي بيافرينند، زيرا اجسام عالم و ظاهر لذاته و مدرك لغيره نيستند، پس نه خودشان را تصور مي‌كنند و نه ديگران را، ازاين‌رو، طبعاً توانايي آفرينش ندارند.
نقطه مبهم در اين مورد، فاعل‌هاي طبيعي است كه فعل ايجاد مي‌كنند درحالي‌كه عالم نيستند. به‌نظر برخي، پاسخ تمام اين ابهام‌ها اين است كه همه این موجودات، مدبّر عقلي دارند. افعال طبيعي، فعل مدبّر عقلي است نه فعل فاعل‌هاي طبيعي.
اشكال: حيات هم در تعابير عرفي و هم در علوم ناشناخته است. به راحتي نمي‌توان گفت كه حيات چيست؟ در بحث‌هاي فلسفي هم كسي نمي‌داند كه حيات چيست. تنها چيزي كه مي‌دانند اين است كه انسان‌ها و برخي ديگر از موجودات، حيات دارند، بدين دليل كه كارشان عالمانه است و تنوع دارد و همگون نيست. اين تعريف از تجربيات به‌دست آمده است و بيانگر حقيقت حيات و حيّ نيست و بدين‌وسيله نمي‌توانيم آن را بشناسيم. حيات، امري مجهول‌الكنه است، نه جنس آن را مي‌شناسيم و نه فصل آن را. درّاكِ فعّال نيز از عوارض است نه ذاتيات.
هر موجودي كه حيّ باشد بايد نور محض باشد، زيرا بايد مدرك لذاته و لغيره باشد و پيشتر گفته شد كه هر موجودي كه مدرك لذاته و لغيره است، نور محض است. اشكال نقصي كه ممكن است مطرح شود اين است كه موجوداتي را مي‌توان يافت كه ادراك دارند و نور محض نيستند. پاسخ آن اين است كه هر موجودي كه ادراك كرد يقيناً نور محض است اگرچه آن را ما در قالب مادي مي‌يابيم. حتي نفس حيوانات نيز از انوار است نه از غواسق. بسا ساير اجسام نيز همين‌گونه باشند. نويسنده در "عرفان و تصوف" بدان اشاره‌اي كرده است.
 
ادراك نور لنفسه
نور لنفسه، ادراك لنفسه دارد، چون آن ادراك هم نور است. به تعبير ديگر، نور لنفسه كه ادراك مي‌كند ادراك آن بر دو قسم است: لنفسه، يعني خود را درك مي‌كند، لغيره، يعني اغيار را هم درك مي‌كند. هم نفس خود را درك مي‌كند و هم اغيار را.
به نظر برخي، تفسير قرآن بر حقايقي كه از فلسفه و علوم به‌دست مي‌آيد، تفسير نخواهد بود بلكه تأويل است آن هم نه تأويل مطلوب و بيان كننده واقعيت.
شايد مقصود از كريمه وجعلنا من الماء کلّ شئ حيّ اين باشد كه هرچه را كه از آب آفريديم حيّ است پس براي پيدايش اشياء دو منبع وجود دارد، يك منبع آب است و آن‌ها كه حيّ‌اند از آن پديد آمده‌اند و يك منبع غير آب و آن‌ها که حيّ نيستند از آن پديد آمده‌اند. همه موجودات نوري مجرد، از آب هستند و حيّ‌اند ولي موجودات ديگر از آب نيستند و از چيز ديگرند و حيات ندارند.
بعيد است كه مراد از آب، همين آب روي زمين باشد. اگر اين نباشد، نمي‌توان درمورد دلالت آيه كريمه به نظريات فلسفي، استدلال كرد مگر آن‌‌كه از قطعيت برخوردار باشند. به تعبير ديگر، آب كه اصل موجودات حيّ است، براي ما مجهول است. از مقدمات مجهول نمي‌توان نتيجه معلوم گرفت: 1ـ آب را نمي‌شناسيم 2ـ حيات را نيز نمي‌شناسيم 3ـ پس نمي‌توان نتيجه گرفت كه همه اشياء علم و قدرت دارند.
از ديدگاه حكمت متعاليه، هرچه سهمي از وجود داشته باشد، به اندازه خودش، سهمي از كمالات وجودي هم دارد. بر مبناي عرفان كه مجموعه موجودات را ظهور اسماء و صفات حق مي‌دانند، همه عالم هم حيّ است هم عالم و هم سميع و ... اسماء الهي همه كمالات را يا به‌صورت ظاهر يا به‌صورت باطن دارند، پس مظاهرشان هم بايد هم كمالات را داشته باشند.
ولي بر مبناي حكمت اشراق، اشياء مادي و اجسام غاسق، نور نيستند بلكه عين ظلمتند و ظلمت در حكم عدم است، ازاين‌رو، اثبات كمالات براي آن‌ها ممكن نيست.
ما لوازم حيّ را مي‌شناسيم و مي‌دانيم كه موجودات زنده حركت دارند، مي‌خورند، صحبت مي‌كنند ولي اين استنباط ما از موجودات حيّ است. ممكن است موجوداتي وجود داشته باشند ولي نه بخورند، نه حركت داشته باشند و نه افعالي مانند آن را داشته باشند ولی با این حال، حیات داشته باشند، مانند مجردات. حياتي را كه مي‌شناسيم نمي‌توان بر همه موجودات تطبيق كرد.
تفسيرهاي ما از قرآن، مجموعه تئوري‌هاي خطاپذير انساني است. اين به معناي اين نيست كه همه چيز تغيير مي‌كند. ما در تفاسير، تئوري‌پردازي مي‌کنيم نه كشف حقيقت، زيرا همان‌گونه كه قرآن، عبارت دارد، اشارت، لطافت و حقيقت نيز دارد. به تعبير دقيق، قرآن برابر است با همه مراتب هستي و كسي مي‌تواند به همه مراتب قرآن دست يابد كه به همه مراتب هستي دست يافته باشد.
 
چند نكته
1ـ همه علوم بديهي نيستند وگرنه هيچ چيز بر ما مجهول نبود. همه آن‌ها نيز نظري نيست وگرنه به هيچ چيزي علم پيدا نمي‌كردیم.
2ـ هيچ‌گاه امور شخصي را نمي‌توانيم به ديگران منتقل كنيم مگر آن‌که دیگران از آن تجربه همانند داشته باشند.
3ـ علوم هم از مقوله‌هاي شخصي انسان است و بنابراين، نمي‌شود آن را به ديگران منتقل كرد مگر اين‌كه به امور مشترك و بديهي و بينات منتهي شوند.
4ـ انبياء امور مشترك ميان خودشان و مردم را وسيله انتقال علوم و حقايق قرار مي‌دادند